دستم را فشردو به نجوایم سه حرف گفت.سه حرفی که عزیزترین داراییِ تمامِ روزم شد:“پس تا فردا” ریش تراشیدم دوبارکفشهایم را برق انداختم دوبار.لباس های رفیقم را قرض گرفتمبا دو لیرهکه برایش کیکی بخرم .قهوهای خامهدار. حالا تنها بر نیمکتمو گرداگردم عشاق، لبخند زنانندو برآنم کهما را نیز لبخندی خواهد بود.شاید در راه استشاید لحظهای یادش رفتهشاید… شاید.. شعر از محمود درویش …
ماه: دی ۱۳۹۹
اگر آشتی بوس و کنار است بیا آشتی کنیم اگر آشتی، بشارت شادی است بیا آشتی کنیم بیا شبانروز بغل را پر از آشتی کنیم بیا تا روز قیامت تا خود نفخه صور صلح را پلی سازیم بر هر چه ماجرا رستاخیزی به پا کنیم سرشار از بوسه بوسهی دیدار بوسهی رسیدن. علیزاده …
ستــاره دیــده فـروبـسـت و آرمید ، بیا شراب نــور به رگ های شب دوید ، بیا ز بـس به دامـن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شگفت و سحــر دمید ، بیا شهاب یــاد تــو در آســمان خـاطر من پیاپی از همه ســو خـطّ زر کشید ، بیا ز بس نشستم و بــا شب حدیث غم گفتم ز غصّه رنگ مـن و رنگ شب پرید ، بیا به وقت « مرگم » اگــر تازه می کنی دیدار به هوش باش …
نفست شکفته بادا وترانه ات شنیدمگلِ آفتابگردان!نگهت خجسته بادا وشکفتن تو دیدمگل آفتابگردان!به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستارهتو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود راو رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود رانه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانهدم همتی شگرف است تو را درین میانهتو همه درین تکاپوکه حضورِ زندگی نیستبه غیر آرزوهاو به راهِ آرزوهاهمه عمرجست و جوهامن و بویه ی رهاییو گَرَم به نوبت عمررهیدنی نباشدتو و جست …




