بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

بـگـذار تــا بـگـریـم چـون ابـر در بهاران کـز سـنـگ نـالـه خـیـزد روز وداع یـاران هـر کـو شـراب فُرقَـت روزی چشیده باشد دانـد کـه سـخـت بـاشـد قطع امیدواران بـا سـاربـان بـگویـیـد احـوال آب چشمم تـا بـر شـتـر نـبـنـدد محمل به روز باران بـگـذاشـتـنـد مـا را در دیــده آب حسرت گـریـان چـو در قـیـامت چشم گناهکاران ای صـبـح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چـنـدیـن کـه بـرشمردم از ماجرای عشقت انــدوه دل نـگـفـتـم

مشاهده مطلب

مرا میبینی و هر دم زیادت می کنی دردم

مـرا مـی‌بـیـنـی و هـر دَم زیـادت مـی‌کـنـی دردم تـو را مـی‌بـیـنـم و میلم زیـادت می‌شود هـر دَم بـه سـامانـم نمی‌پـرسـی نمی‌دانم چه سـر داری؟ بـه درمـانـم نـمی‌کـوشـی نمی‌دانـی مـگـر دردم؟ نه راه است ایـن که بگذاری مـرا بر خاک و بگریزی گـذاری آر و بــازم پــرس تــا خـاک رهـت گردم ندارم دستت از دامـن به جز در خاک و آن دم هم کـه بــر خـاکـم روان گـردی بـگـیـرد دامنت گردم فـرو رفـت از غـم عشقت دمم، دم می‌دهی تـا کی

مشاهده مطلب

شعر پیغام اخوان ثالث

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود هر چه یاد و یادگارم بود ریخته ست چون درختی در زمستانم بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟ دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش با امید روزهای سبز آینده خواهدم این سوی و آن سو

مشاهده مطلب

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فِـراق یـار نـه آن مـی‌کـنـد کـه بـِتـوان گفت حدیث هول قیـامت کـه گفت واعظِ شهر کـنـایـتـی اسـت کـه از روزگـار هجـران گفت نشـان یـار سـفـرکرده از کـه پـرسـم بـاز کـه هـر چـه گـفـت بَـریـد صبا پریشان گفت فـغـان کـه آن مَـه نـامـهـربـانِ مهرگُسَل بـه تـرک صحبـت یـاران خود چه آسان گفت من و مقام رضـا بعد از این و شُکر رقیب که دل بـه درد تـو خو کرد و تَرک درمان گفت غـم

مشاهده مطلب

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

نـمـاز شـام غـریـبـان چـو گـریـه آغازم بـه مـویـه‌هـای غـریـبـانه قصه پردازم بـه یـاد یـار و دیـار آن چنـان بگریم زار کـه از جـهـان ره و رسـم سفـر براندازم مـن از دیـار حبـیـبـم نـه از بلاد غـریب مُـهَـیـمِنا بـه رفـیقان خـود رسان بازم خـدای را مـددی ای رفـیـق ره تــا من به کــوی میـکـده دیـگر عَـلَـم برافرازم خـرد ز پـیـری مـن کـی حسـاب برگیرد کـه بـاز بـا صنمی طـفل عشق می‌بازم بـجـز صـبـا و شـمالم نمی‌شنـاسد کس عـزیز من که بـه

مشاهده مطلب

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یـا شب و روز بـه جـز فکر تـوام کاری هست بـه کـمـند سـر زلفت نـه مـن افتـادم و بس کـه بـه هــر حـلـقـه موییت گرفتاری هست گـر بگـویـم کـه مـرا با تـو سر و کاری نیست در و دیــوار گـواهـی بـدهـد کـــاری هست هـر کـه عیـبـم کنـد از عشـق و ملامت گوید تــا نـدیـدست تـو را بر منش انکاری هست صبـر بـر جـور رقیـبـت چـه کنـم گـر نـکـنم هـمـه دانـنـد

مشاهده مطلب

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

سـمـن بـویـان غـبـارِ غم، چو بنشینند، بنشانند پـری رویـان قـرار از دل چو بستیزند، بستانند به فـتـراکِ جـفـا دل‌ها چـو بـربندند، بـربندند ز زلـفِ عـنـبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند بـه عمری یک نفس بـا ما چو بنشینند، برخیزند نـهـالِ شـوق در خـاطـر چـو برخیزند، بنشانند سـرشکِ گـوشه گیران را چـو دَریـابند، دُر یـابند رخِ مِـهـر از سـحرخیـزان نگـردانند، اگـر دانند ز چشـمـم لعل رُمّـانی چـو می‌خنـدند می‌بارند ز رویــم رازِ پـنـهـانی چـو می‌بینند، می‌خوانند دوایِ دردِ عـاشـق را کسـی کـاو

مشاهده مطلب

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی

سَـر آن نـدارد امـشـب کـه بــرآیـــد آفـتــابـی چـه خیـال‌ها گـذر کـرد و گـذر نکرد خوابی بـه چـه دیـر مـاندی ای صبـح که جان من برآمد بِـزه کــردی و نـکـردنـد مُــؤذنــان ثوابی نـفـس خـروس بـگـرفـت کـه نـوبـتـی بـخواند هـمـه بـلـبـلـان بمردند و نماند جـز غُرابی نَـفَـحـات صـبـح دانـی ز چـه روی دوسـت دارم کـه بـه روی دوست مانـد که برافکند نقابی سَــرم از خــدای خـواهـد که به پایش اندر افتد کــه در آب مُــرده بـهـتـر که در آرزوی آبی دل مــن

مشاهده مطلب

فوتر سایت

error: Content is protected !!