چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنی سخن اهل دل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست سـرم بـه دنـیـی و عـقـبــی فــرو نمی‌آید تـبـارک الله از ایـن فتـنه‌ها که در سر ماست در انـدرون مـن خـستـه دل ندانـم کیست کـه من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلـم ز پـرده بـرون شـد کجایـی ای مطرب بـنـال هـان کـه از این پرده کار ما به نواست مـرا بـه کــار جـهــان هـرگـز التفـات نبود رخ تــو در نـظـر مـن چنین

مشاهده مطلب

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید

نفس برآمد

نـفـس بــرآمـد و، کــام از تــو بر نمی‌آید فـغان که بختِ مـن از خواب در نمی‌آید صبا بـه چشمِ مـن انداخت خاکی از کویش کــه آبِ زنـدگـیــم در نـظــر نـمـی‌آید قــدِ بــلـنـد تــو را تــا بــه بـر نمی‌گیرم درخـت کــام و مـرادم بــه بــر نمی‌آید مـگـر بــه روی دل‌آرای یــار مــا، ور نــی بــه هـیـچ وجـهِ دگــر کـارِ بـر نمی‌آید مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غــریـب بـلـاکـش خـبـر نمی‌آید ز شـسـتِ صـدق گـشـادم هــزار

مشاهده مطلب

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

شراب تلخ می خواهم

شـرابِ تلـخ می‌خواهم کـه مردافکن بوَد زورش کـه تـا یـک دم بـیـاسـایـم ز دنیـا و شَر و شورش سـَمـاط دهـر دون پـرور نـدارد شـهـد آسایش مـذاق حـرص و آز ای دل بـشـو از تلخ و از شورش بـیـاور مـی کـه نتـوان شـد ز مکر آسمان ایمن بـه لـعـب زُهــره چـنـگی و مـریـخ سـلـحشـورش کـمـند صیـد بـهـرامـی بیـفکن جـام جم بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش بـیـا تــا در می صـافـیـت راز دهــر بـنمـایم بـه

مشاهده مطلب

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

خبــرت خــرابـتــر کــرد جـراحـت جـدایی چـو خـیـال آب روشـن کـه به تشنگان نمایی تـو چه ارمغانی آری کـه بـه دوستـان فرستی چـه از این بـه ارمغـانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل بـبـردی و بـه دست غم سپردی شـب و روز در خیـالـی و نـدانـمـت کـجـایی دل خویش را بگفتـم چو تو دوست می‌گرفتم نـه عـجـب کـه خوبـرویـان بـکنـنـد بی‌وفایی تو جفـای خـود بکـردی و نـه مـن نمی‌توانم کـه جـفـا کـنــم ولـیـکن نـه تـو لایق جفایی چه کنـنـد اگــر

مشاهده مطلب

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

گفتـمـش سـیـر بـبـیـنـم مگـر از دل برود وآن چنـان پای گرفته‌ست کـه مشکل برود دلـی از سـنـگ بـبـایـد بــه سـر راه وداع تـا تحـمـل کنـد آن روز کــه محـمل برود چـشـم حسـرت بـه سر اشـک فرو می‌گیرم کــه اگــر راه دهــم قــافـلـه بر گِل برود ره ندیـدم چو برفت از نظرم صورت دوست همچـو چشمی کـه چراغش ز مقابل برود موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست کـه عجـب دارم اگـر تخته به ساحل برود سهل بـود آن که

مشاهده مطلب

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود

ای ساربان آهسته ران

ای سـاربـان آهـسـته رو کـآرام جـانـم می‌رود وآن دل کـه بـا خــود داشـتم با دلستانم می‌رود مـن مانـده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گـویــی که نیـشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پـنـهان نـمی‌مـانـد که خـون بـر آستـانم می‌رود محمل بـدار ای سـاروان تنـدی مکن با کاروان کـز عـشـق آن سـرو روان گـویــی روانـم می‌رود او مـی‌رود دامن کشان مـن زهر تنهایی چشان دیـگـر مپـرس از مـن نشان

مشاهده مطلب

فوتر سایت

error: Content is protected !!