تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

تو قدر آب چه دانی

سَـلِ الـمَـصـانـعَ رَکـبـاً تـَهـیـمُ فـی الـفـَلَواتِ تــو قــدر آب چــه دانــی کــه در کنار فراتی شبم به روی تو روز است و دیده‌ها به تو روشن و اِن هَــجَــرتَ سَــواءٌ عَـشـیَّـتـی و غَـداتی اگـر چــه دیـر بـمـانـدم امـیـد بـرنـگـرفـتـم مـضـی الـزَمــانُ و قــلـبـی یـقـولُ اَنَّکَ آتی مـن آدمـی بـه جـمـالـت نه دیدم و نه شنیدم اگــر گـلـی بــه حـقـیـقـت عجین آب حیاتی شـبـان تـیــره امـیـدم بـه صبـح روی تو باشد و قَــد تُـفَـتَّـشُ عَـیـنُ الـحیـوهِ فی الظُّلُماتِ فَـکَـم تـُمَـرِّرُ عَـیـشـی

مشاهده مطلب

چون است حال بستان ای باد نوبهاری

چون است حال بستان

چـون اسـت حـال بستان، ای بـاد نوبهاری؟ کــز بـلـبـلـان بـرآمـد فــریــادِ بــی‌قراری ای گـنـج نـوشـدارو بـا خستـگان نگـه کن مـرهـم بـه دست و مـا را مجروح می‌گذاری یـا خـلـوتی بـرآور یــا بُــرقـعی فـرو هِـل ور نـه بـه شکل شیرین شور از جهـان برآری هــر سـاعـت از لـطـیـفی رویت عرق برآرد چـون بــر شـکـوفـه آیـد بـاران نـوبـهـاری عـود است زیــر دامـن یــا گُـل در آستینت یـا مُـشک در گـریـبـان بـنـمای تا چه داری گُـل نـسـبـتـی نـدارد بـا روی دلـفـریـبـت تـو در

مشاهده مطلب

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

صبح است ساقیا

صـبـح است ساقـیا، قَدَحی پر شراب کن دُورِ فـلـک درنـگ نــدارد، شـتـاب کـن زان پـیـشـتـر کـه عالَمِ فانی شود خراب مـا را ز جـام بـاده گـلـگــون، خراب کن خورشـیـدِ مـی ز مشرقِ ساغر طلوع کرد گـر بـرگ عیش می‌طلبی ترکِ خواب کن روزی کـه چـرخ از گِـلِ مــا کـوزه‌ها کند زِنـهـار، کـاسـه سـر مــا پـر شــراب کن مـا مـردِ زهـد وُ توبـه وُ طامات نیستیم بـا مـا بـه جـام بـاده صافی خطاب کن کـار صـواب بـاده پـرسـتـیـست حافظا بـرخـیـز وُ

مشاهده مطلب

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

زاهد ظاهر پرست از جال ما آگاه نیست

زاهـد ظـاهــر پــرسـت از حــال مــا آگــاه نیست در حـق مـا هر چـه گـویـد جای هیـچ اکراه نیست در طـریـقـت هـر چـه پـیـش سالک آید خیر اوست در صـراط مسـتقـیـم ای دل کـسـی گـمـراه نیست تــا چــه بــازی رخ نمــایـد بـیـدقـی خواهیم راند عـرصـه شـطـرنـج رنـــدان را مـجـال شـاه نیست چـیـسـت ایـن سـقـف بـلـنـد سـاده بـسـیـارنقش زیــن مـعـمـا هـیـچ دانـــا در جـهـان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کایــن هــمـه زخم نهـان هست و

مشاهده مطلب

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

غـم زمـانـه خـورم یــا فِـراق یــار کشم بـه طـاقـتـی کـه ندارم کدام بار کشم نـه قـوتـی کـه تـوانـم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نـه دسـت صـبـر کـه در آستین عقل برم نـه پـای عـقل که در دامن قـرار کشم ز دوستان به جفا، سیرگشت مردی نیست جفای دوست، زنم، گـر نه مردوار کشم چـو مـی‌تـوان به صبوری کشید جور عدو چـرا صـبـور نبـاشم کـه جور یار کشم شـراب خـورده سـاقی ز جام صافی

مشاهده مطلب

فوتر سایت

error: Content is protected !!