به پایان آمد این دفتـر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی کـتـابٌ بـالـغٌ مِـنّـی حَـبـیـبـاً مُـعـرضـاً عَنّی اَن افـعَـل مـا تَـری اِنّـی عَلـی عَهدی و میثاقی نـگـویـم نسبـتی دارم بـه نـزدیـکان درگاهت که خـود را بـر تو میبندم بـه سالوسی و زرّاقی اَخـلّایی و اَحـبـابـی ذروُا مِـن حُـبـِّـهِ مـابـی مـریـضُ العِشق لا یَبـری و لا یَشکُـو اِلی الرّاقی نـشـان عاشق آن بـاشد که شب با روز پیوندد تـو را گـر خواب میگیرد نه صاحب درد …
ماه: مرداد ۱۴۰۰
یـاری انـدر کس نـمـیبینـیـم یـاران را چـه شد دوسـتـی کـی آخـر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فـرخ پـی کجاست خون چکید از شـاخ گل بـاد بهاران را چه شد کس نـمـیگویـد کـه یـاری داشت حـق دوسـتی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لـعـلـی از کـان مـروت بـرنـیـامـد سـالهـاست تابش خورشید و سعی بـاد و باران را چه شد شـهـرِ یـاران بـود و خـاک مـهـربانان ایـن دیـار مـهـربـانـی کـی سـر آمد …


