در ستایش عشق

در ستایش عشق

در سفری بودم، میانه‌ی راه که از رانندگی خسته شده بودم، در پارکینگی ایستادم و کمی قدم زدم، در حین قدم زدن و زدودن خستگی از جان و تن، بر روی بلوکی سیمانی این دو نبشته را دیدم:

(سارا، به خدا دوستت دارم)،

(حوری جان

چراغ­ها آمدنت را صف کشیده‌اند

اما نیامدی)

از شما چه پنهان در دل خندیدم که وسط این کویر، سارا کجا؟! حوری کجا؟! اصلا احتمال اینکه در دل این کویر _ این برهوت خشک_ سارا یا حوری پیاده شوند و این نبشته را ببینند چقدر است؟ گیرم که ببینند هرگز امکان دارد با دیدن آن، یاد دلداده­‌ی بیچاره‌ی خود بیفتند؟! به راه افتادم اما دل و جانم در طول سفر مقابل آن بلوک سیمانی ایستاده بود و از آن نبشته، چیز دیگری می‌جست:

در ستایش عشق

در هستی رو به پایانی

در آن دورها

در آن کویر

در آن سکوت زندگی

میان بی‌کسی و دلتنگی

نوشته بود

بر سنگی:

(سارا،

به خدا دوستت دارم)

بر ستونی سخت

در گوشه‌ای تاریک

نگاشته بود دل­خسته ­ای:

(حوری جان

چراغ‌ها آمدنت را صف کشیده‌­اند

اما نیامدی)

ای عشق

روشنای راهی

نقش مقصودی

چه در کویر

چه در روزگار سیمانی!

علیزاده

2 دیدگاه روشن در ستایش عشق

  • Avatar

    باران که بیاید
    شعر هایم را برای تو می خوانم
    برای خاطر روزهایی که
    سروهای باغ ارم
    برایم دست زدند
    اقاقی های باران خورده بغلم کردند
    تو چه بودی? آنقدر خوش بو
    که هنوز فکر می کنم
    شعر هایم را می شنوی
    حتی یک بار
    نگفتم نباشی خشک می شوم
    مثل همان سروهای باغ ارم
    سبز می مانم
    باران که بیاید شعر می خوانم
    تو بیایی یا نیایی
    بشنوی یا نشنوی
    باز هم از کنار باغ ارم می گذرم
    آهسته بی آنکه کسی بشنود
    شعر می خوانم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

error: Content is protected !!