شعر پیغام اخوان ثالث

چون درختی در زمستانم

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی


هر چه برگم بود و بارم بود


هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود


هر چه یاد و یادگارم بود


ریخته ست


چون درختی در زمستانم


بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود


دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری


در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟


دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش


با امید روزهای سبز آینده


خواهدم این سوی و آن سو خست ؟


چون درختی اندر اقصای زمستانم


ریخته دیری ست


هر چه بودم یاد و بودم برگ


یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن


برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن


یاد رنج از دستهای منتظر بردن


برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن


ای بهار همچنان تا جاودان در راه


همچنان جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر


هرگز و هرگز


بر بیابان غریب من


منگر و منگر


سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، ‌خوشتر


بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو


تکمه ی سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من


همچنان بگذار


تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

اخوان ثالث

تنهایی

آشتی

آشتی

بسان رود زنده باش

زنده باش

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

error: Content is protected !!