رنـگ رخسـاره خبــر می‌دهـد از حــال نهانم

رنگ رخساره
سخـن عشق تـو بی‌آنـکه بـرآیـد به زبانم
رنـگ رخسـاره خبــر می‌دهـد از حــال نهانم
گاه گـویم کـه بنـالـم ز پـریـشـانی حـالم
بازگویـم که عیـان است چـه حاجت بـه بیانم
هیچـم از دنیی و عقبی نبـرد گوشـه خاطر
که به دیدار تو شُغل است و فراغ از دو جهانم
گر چُنان است که روی مـن مسکین گدا را
بــه در غیــر بـبـیـنـی ز در خـویـش بـرانـم
من در اندیشه آنـم که روان بـر تو فشانم
نــه در انــدیشه که خـود را ز کمندت برهانم
گر تـو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن
کــه بــه دیــوانگی از عشـق تو فرهاد زمانم
نه مـرا طاقت غربت، نه تو را خـاطر قربت
دل نــهـادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همـان روز بگفتم که طریـق تـو گرفتم
کــه بــه جــانـان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَّم از دیده چکان است به یـاد لب لعلت
نـگهـی بــاز به مــن کـن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیـمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که بـه پـایـان رسـدم عـمر و به پایان نرسانم

بیت نخست:

سخـن عشق تـو بی‌آنـکه بـرآیـد به زبانم
رنـگ رخسـاره خبــر می‌دهـد از حــال نهانم

سخن عشق: اضافه اقترانی؛ سخنی که از سر عشق و یا نشان دهنده‌ی عشق باشد.

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم: این مصراع چنان مورد استقبال قرار گرفته است که تبدیل به ضرب المثل شده است، البته ناگفته نماند که شکل‌های دیگر این گفتار نیز رایج است.

معنای بیت نخست:

من بدون آنکه از عشق تو سخنی بگویم ( همه کس عاشق بودن مرا درک می­کنند) زیرا رنگ چهره‌ی من به گونه‌­ای هست که از حال و درون من خبر می‌دهد.

بیت دوم:

گاه گـویم کـه بنـالـم ز پـریـشـانی حـالم
بازگویـم که عیـان است چـه حاجت بـه بیانم

نالیدن: فریاد از سر غم و اندوه سر دادن.

عیان: آشکار، واضح.

تکرار: گویم.

سجع: گویَم، بنالَم، حالَم، گویَم، بیانَم.

سجع: عیان و بیان.

عیان است چه حاجت به بیانم: این مصراع نیز همچون مصراع دوم بیت اول تبدیل به ضرب المثل شده است.

معنای بیت دوم:

گاه با خود چنین فکر می‌کنم که به خاطر داشتن چنین احوال پریشانی ناله سر دهم (تا شاید معشوق از حال و روز من با خبر شود) اما باز به خود می‌گویم که حال و روز من آشکار است و نیازی به بیان آن نیست.

بیت سوم:

هیچـم از دنیی و عقبی نبـرد گوشـه خاطر
که به دیدار تو شُغل است و فراغ از دو جهانم

عقبی: آخرت.

گوشه خاطر: کوچکترین توجه.

به دیدار تو شغل است: به دیدن تو مشغول هستم، سرگرم دیدار تو هستم.

فَراغ: آسودگی.

دو جهان: دنیی و عقبی.

معنای بیت سوم:

از هنگامی که مشغول و سرگرم دیدن تو هستم سرسوزنی یه دنیا و آخرت توجه ندارم، و از هر دو جهان فارغ و رها گشته‌ام.

بیت چهارم:

گر چُنان است که روی مـن مسکین گدا را
بــه در غیــر بـبـیـنـی ز در خـویـش بـرانـم

معنای بیت چهارم:

اگر چنان مقرر شده است که روزی من بیچاره و گدا، به در خانه‌ی کسی غیر از تو بروم همین حالا مرا از درگاه خود دور کن.

بیت پنجم:

من در اندیشه آنـم که روان بـر تو فشانم
نــه در انــدیشه که خـود را ز کمندت برهانم

روان: جان.

از کمند رهیدن: فرار کردن، گریختن.

تکرار: اندیشه.

معنای بیت پنجم:

من مدام در این فکر و اندیشه هستم که جان خود را تقدیم تو کنم و هرگز به این فکر نکرده‌­ام که خود را از دست تو نجات بخشم.

بیت ششم:

گر تـو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن
کــه بــه دیــوانگی از عشـق تو فرهاد زمانم

تلمیح: تلمیح به داستان شیرین و فرهاد.

تکرار: زمان.

معنای بیت ششم:

 اگر تو در حال حاضر شیرین روزگار و شاه خوبرویان هستی، نظر و عنایتی نیز به من داشته باش؛ چرا که من از شدت عشق به تو تبدیل به فرهاد روزگار شده‌ام.

بیت هفتم:

نه مـرا طاقت غربت، نه تو را خـاطر قربت
دل نــهـادم به صبوری که جز این چاره ندانم

جناس: غربت، قربت.

غربت: بیگانگی.

قربت: نزدیکی.

تضاد: غربت و قربت.

دل نهادن: مصمم شدن.

معنای بیت هفتم:

نه من تاب و توان تحمل دوری از تو را دارم و نه تو میلی به نزدیک شدن به مرا داری، بنابراین تصمیم به صبوری و شکیبایی گرفته‌ام؛ چرا که جز این راه چاره­‌ای دیگر ندارم.

بیت هشتم:

من همـان روز بگفتم که طریـق تـو گرفتم
کــه بــه جــانـان نرسم تا نرسد کار به جانم

تکرار: نرسم و نرسد.

کار به جان رسیدن: کنایه از نزدیک به هلاکت رسیدن، نزدیک به مرگ شدن. شدت عجز و ناتوانی.

معنای بیت هشتم:

از همان روزی که قدم در راه عشق تو گذاشتم با خود گفتم: تا به مرگ نرسم، محال است که به وصال او برسم.

بیت نهم:

دُرَّم از دیده چکان است به یـاد لب لعلت
نـگهـی بــاز به مــن کـن که بسی دُر بچکانم

دُرّ: مروارید.

چکیدن دُرّ از دیده: گریستن، اشک ریختن.

لعل: سنگی سرخ و گرانبها.

لب لعل: اضافه تشبیهی؛ لب از لحاظ سرخی و ارزشمندی به لعل تشبیه شده است.

تکرار: چکیدن دُرّ اول و آخر بیت.

تکرار: دیده و نگه.

دُرّ چکاندن در آخر مصراع دوم: کنایه از سخنان و شعرهای گرانبها و ارزشمند گفتن.

معنای بیت نهم:

به یاد لب سرخگونت بسیار اشک خونین از چشمان خود می‌­ریزم، نگاه و عنایتی به من داشته باش تا ببینی چگونه زبانم کلمات مروارید مانند به پای تو نثار می‌کند.

بیت دهم:

سخن از نیـمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که بـه پـایـان رسـدم عـمر و به پایان نرسانم

نکته: استفاده فراوان از فعل و بیان جمله‌های کوتاه یکی از شگردها و نبوغ‌های سعدی است که زبان و گفتارش را کوتاه و پر مغز می‌گرداند، به عنوان مثال در همین بیت سعدی از ۵ فعل استفاده کرده است.

نکته: اگر چه این بیت، بیت آخر غزل سعدی است اما از این جهت که می‌خواهد شور و شوق خود را در وصف معشوق بیان کند، گفتار خود را تا اینجا نیمه می­انگارد و تکمیل آن را تا آخر عمر به حساب می‌آورد.

معنای بیت دهم:

شعر خود را که هنوز کامل نشده است و نیمه راه است به پایان می‌رسانم؛ چرا که هر چند نگاه و بررسی می­کنم می­بینم که اگر تا آخر عمر نیز مشغول سُرایش شعر در وصف و مدح تو باشم باز نیز مدح و وصف تو را به پایان نمی‌توانم برسانم.

مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

error: Content is protected !!