هـزار جَـهـد بـکـردم کـه سِّـرِ عشـق بپوشم نـبـود بـر سَـر آتـش میـسـرم کـه نـجـوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شَمایل تـو بدیدم نـه عقل مانـد و نه هوشم حکـایتی ز دهانت بـه گوش جـان مـن آمد دگـر نصیـحت مردم حکایت است بـه گوشم مـگـر تـو روی بـپـوشــی و فتنه بـازنشانی کـه مـن قـرار نـدارم کـه دیـده از تـو بپوشم مـن رمـیـده دل آن بِـه کـه در سماع نیایم کـه گـر بـه پـای درآیـم بـه دربـرند …
ماه: اردیبهشت ۱۴۰۰
دلـم رمیـده لـولـیوشـیسـت شـورانگیز دروغ وعــده و قَـتّـال وضـع و رنـگ آمیز فـدای پـیـرهـن چـاک مـاه رویــان باد هــزار جـامـه تـقـوی و خـرقـه پـرهــیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تـا ز خـال تـو خـاکـم شـود عبـیرآمیز فرشته عشق نداند کـه چیست ای ساقی بـخـواه جـام و گـلابـی بـه خـاک آدم ریز پـیـاله بـر کفـنـم بـنـد تـا سحرگه حشر بـه مـی ز دل بـبــرم هـول روز رسـتـاخیز فقیـر و خستـه بـه درگاهت آمدم رحمی کـه جـز …
گفتم غـمِ تـو دارم، گفتا غـمـت سـر آید گفتم کـه مـاهِ مـن شـو، گفـتـا اگــر برآید گفتم ز مِـهـرورزان رســمِ وفــا بـیـامـوز گفتا ز خـوبـرویـان، ایـن کـار، کـمـتـر آید گفتم کـه بــر خیـالـت، راهِ نـظـر بـبندم گفتا کـه شـبرو اسـت او، از راه دیـگر آید گفتم کــه بـوی زلـفـت گمـراه عالمم کرد گفتا اگـر بــدانــی، هــم اوت رهـبـر آید گفتم خـوشـا هـوایـی کـز باد صبح خیزد گفتا خـُنـُک نـسـیـمی کـز کـوی دلـبر آید گفتم کـه نـوش لعلت ما را به …
تـو را سَری است که بـا مـا فـرو نمیآید مــرا دلـــی کــه صبــوری از او نمیآید کدام دیـده به روی تو بـاز شد همه عمر که آب دیــده بــه رویـش فــرو نمیآید جز این قَدَر نَتَوان گفت بر جمال تو عیب کـه مـهربــانی از آن طبــع و خو نمیآید چه جـور کـز خـم چـوگان زلف مُشکینت بـر اوفتــاده مسکیـن چــو گــو نمیآید اگــر هــزار گزنــد آید از تو بر دل ریش بــد از مـن است کــه گویـم نکو نمیآید گــر …
الا یـــا ایــهـا السـاقـی ادر کـأسـا و نـاولـهــا کـه عشق آسان نمود اول ولـی افتاد مشکلها بـه بـوی نـافـهای کـاخـر صـبا زان طره بگشاید ز تاب جَعد مُشکینش چه خـون افتاد در دلها مـرا در منـزل جانان چه امن عیش چون هر دم جـرس فریــاد مـیدارد کـه بـربندید محملها بـه مـی سجاده رنگیـن کن گرت پیر مغان گوید کـه سـالـک بـیخبـر نبود ز راه و رسم منزلها شـب تـاریـک و بیم موج و گردابی چنین هایل کـجـا دانـنـد حـال مـا …
مگر میشود این غزل زیبا را با صدای استاد شجریان شنید و دوست نداشت، مگر میشود مدهوش این همه هنر سعدی در این غزل نشد، هر چند برای دریافت نکات و آرایهها بیشتر دقت میکردم بیشتر شگفتزده میشدم، بس که سعدی به طور پنهانی و پوشیده آرایههای خود را به کار میبرد، با هم بخوانیم این شعر زیبای سعدی را: دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابـر چـشـمـم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت …
از در درآمـدی و مـن از خود به در شدم گـفـتـی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست صـاحـب خـبـر بیامد و من بیخبر شدم چـون شـبـنـم اوفتاده بدم پیش آفتاب مـهـرم به جان رسید و به عیوق بر شدم گفـتـم بـبـیـنـمش مـگـرم درد اشتیاق سـاکـن شـود بـدیـدم و مشتاقتر شدم دسـتـم نـداد قـوت رفـتـن به پیش یار چـندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تـا رفـتـنـش بـبـیـنم و …
یک روز بـه شـیـدایـی در زلـف تـو آویزم زان دو لـب شـیـرینت صـد شور برانگیزم گـر قصـد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفـا داری جـان در قـدمـت ریــزم بس تـوبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد مِـن بَـعـد بـدان شرطـم کز توبه بپرهیزم سـیـم دل مسکینم در خاک درت گـم شد خـاک سـر هـر کـویــی بی فایده میبیزم در شهر بـه رسوایـی دشمـن بـه دفم برزد تـا بـر دف عـشـق آمـد تـیــر نـظـر تیزم مجنون …








