زلف آشفته وُ خَوی کرده وُ خندان لب وُ مست پیرهن چاک وُ غزل خوان وُ صُـراحی در دست نرگسش عـربـده جـوی و لبـش افسوس کنان نـیـم شـب دوش بـه بالین من آمـد بنشست ســر فـرا گــوش مــن آورد بــه آواز حـزیـن گفت ای عاشـق دیـریـنـه مـن خوابت هست عـاشـقـی را کـه چـنـیـن بــاده شبگیـر دهند کـافـر عـشـق بـود گــر نـشـود بـاده پـرست بـرو ای زاهــد و بـر دُردکـشـان خـرده مگیـر کـه نـدادنـد جـز ایـن تـحفه به ما روز الست …
ماه: دی ۱۴۰۰
بـگـذار تــا مـقـابـل روی تــو بـگـذریـم دزدیــده در شـمـایـل خوب تــو بـنـگـریـم شوق است در جدایی و جـور است در نظر هـم جـور بِـه، کـه طـاقـت شـوقـت نیـاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تـوست بــازآ کــه روی در قـدمـانـت بـگـسـتـریــم مـا را سری است بـا تـو که گر خلق روزگار دشـمـن شـونـد و سَـر برود هم بـر آن سریم گـفـتی ز خـاک بیشترند اهـل عشـق من از خـاک بـیـشـتـر نــه کـه از خـاک کمتـریم مـا بـا …
زان یــار دلنـوازم شُـکری است بـا شـکـایت گر نکته دان عشقی بشنو تـو این حکایت بـی مُـزد بـود و مِـنَّـت هـر خدمتی کـه کردم یـا رب مبـاد کس را مَـخـدوم بـی عنایت رنــدان تـشـنـه لـب را آبــی نمـیدهـد کس گـویـی وَلـی شناسان رفتند از ایـن ولایت در زلـف چــون کـمـنـدش ای دل مپیچ کانجا سـرها بـریده بـینی بی جـرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جــانــا روا نـبـاشـد خـونـریـز را حمایت در ایـن شـب …
تـو را نـادیـدن مـا غـم نـبـاشد کـه در خیـلت بـه از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چـون تــو در عـالم نباشد عجب گـر در چمن بر پای خیزی که سرو راست پیشت خـم نباشد مـبـادا در جـهـان دل تنگ رویی کـه رویـت بـیـنـد و خُـرم نباشد من اول روز دانستم که ایـن عهد کــه بـا من میکنی محکم نباشد که دانـسـتـم کـه هرگـز سازگاری پـــری را بــا بــنــی آدم نباشد مـکـن یـارا دلـم …
شـب عـاشـقـان بـیدل چـه شبی دراز باشد تـو بـیـا کـز اول شب در صبـح باز باشد عـجـب اسـت اگر توانم که سفر کنم ز دستت بـه کـجـا رود کـبـوتـر که اسیـر باز باشد ز مـحـبـتـت نخـواهـم که نظر کنم به رویت کـه محب صادق آن است که پاکباز باشد بـه کـرشـمـه عـنـایـت نگهی به سوی ما کن کـه دعـای دردمـنـدان ز سـر نـیـاز باشد سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم بـه کـدام دوسـت گویم که محل راز باشد …
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نـگـران تـو چـه انـدیـشـه و بـیـم از دگرانش آن پـی مـهـر تـو گیـرد که نگیرد پی خویشش وان سـر وصـل تـو دارد کــه نـدارد غم جانش هـر کـه از یـار تـحـمـل نـکنـد یـار مگـویش وان کـه در عشـق ملامت نکشد مَـرد مخوانش چـون دل از دسـت بـه دَرشد مَثَل کُرِّه تـوسن نـتـوان بـاز گـرفـتـن بـه هـمـه شـهـر عنانش بـه جفـایـی و قـفـایی نـرود عـاشـق صـادق مـژه بـر هـم نـزنـد …
باغ بود و درّه، چشماندازِ پر مهتاب ذاتها با سایههای خود هماندازه خیره در آفاق و اسرار عزیز شب، چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب نه صدایی جز صدای رازهای شب، و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها، پاسداران حریم خفتگان باغ، و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست) خاستم از جا سوی جو رفتم، چه میآمد آب! یا نه، چه میرفت، هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم مست …







