سلسـله ی مـوی دوسـت حلـقـه دام بلاسـت هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گــر بـزنـنـدم به تیـغ در نظـرش بیدریــغ دیــدن او یـک نظـر صـد چو منش خونبهاست گــر برود جـان مــا در طلـب وصل دوسـت حیـف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست دعــوی عـشـاق را شـرع نـخـواهـد بـیــان گونـه ی زردش دلــیــل نـالــه زارش گـواست مـایـه ی پـرهیـزگار قوت صبـر است و عقـل عـقـل گـرفـتـار عشـق صبـر زبــون هــواست دل شـده ی پایـبـنـد گردن …
دسته: سعدی
بَـسَـم از هـوا گـرفـتـن کـه پَـری نماند و بالی بـه کجـا روم ز دستت کـه نمیدهی مجالی نــه ره گُــریــز دارم نــه طــریــقِ آشـنـایـی چـه غـم اوفـتـادهای را کـه تـوانـد اِحتیالی هـمـه عـمـر در فِـراقـت بگذشت و سهل باشد اگـر احـتـمــال دارد بــه قـیـامـت اتصالی چه خوش اسـت در فـراقی همه عمر صبر کردن بـه امـیـد آن کـه روزی به کف اوفتد وصالی بــه تــو حـاصـلی نـدارد غـمِ روزگـار گـفـتـن کـه شـبـی نخفته باشی بـه درازنــای سالی غـم حـال دردمـنـدان …
هـشـیـار کـسـی بـایـد، کـز عـشـق بپرهیزد ویـن طـبـع کـه مـن دارم، با عقل نیامیزد آن کـس کــه دلـی دارد، آراسـتـهی مـعـنـی گـر هـر دو جهان باشد، در پـای یکی ریزد گـر سـیـل عِـقـاب آیــد، شـوریـده نیندیشد ور تــیــر بـلـا بـارد، دیـوانـه نـپـرهـیـزد آخــر نــه مـنـم تـنـهـا، در بـادیـهی سـودا عـشـق لـب شـیـرینت، بس شور برانگیزد بـی بـخت چه فن سازم، تا برخورم از وصلت بـیمـایـه زبـون باشد، هر چند که بستیزد فضل است اگرَم خوانی، عدل است اگرم رانی قـدر …
بسـیـار سفـر بـایـد تـا پختـه شـود خامی صـوفـی نـشـود صـافـی تا در نکشد جامی گـر پـیـر منـاجـات اسـت ور رنــد خراباتی هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی فــردا کــه خـلایـق را دیـوان جَـزا بــاشـد هـر کس عمـلـی دارد مـن گوش به اِنعامی ای بـلـبـل اگـر نـالـی مـن با تو هـم آوازم تـو عشـق گلی داری مـن عشـق گل اندامی سـروی به لب جویـی گویند چه خوش باشد آنـان کـه نـدیـدسـتـنـد سروی به لب بامی روزی تـن مـن بـیـنـی …
شـوخـی مـکـن ای یـار کـه صـاحـب نظرانند بیگانه و خویـش از پس و پیشت نگرانند کس نـیـسـت کـه پـنـهان نظـری با تو ندارد مـن نـیـز بـر آنـم کـه همه خلق بـر آنند اهــل نـظــر آنـنـد کـه چـشـمـی بـه ارادت بـا روی تــو دارنــد و دگــر بـی بصرانند هـر کس غـم دیـن دارد و هـر کس غـم دنیا بعد از غـم رویــت غـم بـیـهوده خورانند سـاقـی بـده آن کـوزهٔ خـمخـانه به درویـش کـانـهـا کـه بـمـردنــد گِـل کــوزه گـرانند چشمی که جمال …
دیـر آمــدی ای نـگـار سـرمـسـت زودت نـدهـیـم دامـن از دسـت بــر آتـش عـشـقـت آب تـدبـیـر چـنـدان کـه زدیـم بـازننـشـست از رای تــو سـر نـمـیتـوان تـافت وز روی تـو در نـمیتـوان بسـت از پـیـش تـو راه رفـتـنـم نـیـست چـون مـاهـی اوفتـاده در شَست ســودای لــب شــکــر دهــانـان بـس تـوبه صالحان کـه بشکست ای ســرو بــلــنــد بــوســتـانی در پـیـش درخـت قـامتت پست بـیـچـاره کـســی کـه از تـو بُـبرید آسـوده تـنـی کـه بـا تـو پیوست چشمت به کرشمه خون من ریخت وز قتـل …
مــن از آن روز کــه در بــنــد تــوام آزادم پـادشـاهـم کـه به دسـت تو اسیر افتادم هـمـه غـمهـای جـهـان هیچ اثـر مینکند در مـن از بـس کـه به دیدار عزیزت شادم خـرم آن روز کـه جـان مـیرود انـدر طلبت تـا بـیـایـنـد عـزیـزان بـه مـبـارک بـادم مـن کـه در هیـچ مقامی نـزدم خیمه انس پـیـش تـو رخـت بـیـفکندم و دل بنهادم دانـی از دولـت وصلت چه طلب دارم هیچ یـاد تـو مـصـلـحـت خویش ببرد از یادم بـه وفـای تـو کـز آن …
بـگـذار تــا مـقـابـل روی تــو بـگـذریـم دزدیــده در شـمـایـل خوب تــو بـنـگـریـم شوق است در جدایی و جـور است در نظر هـم جـور بِـه، کـه طـاقـت شـوقـت نیـاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تـوست بــازآ کــه روی در قـدمـانـت بـگـسـتـریــم مـا را سری است بـا تـو که گر خلق روزگار دشـمـن شـونـد و سَـر برود هم بـر آن سریم گـفـتی ز خـاک بیشترند اهـل عشـق من از خـاک بـیـشـتـر نــه کـه از خـاک کمتـریم مـا بـا …








