یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

یک روز به شیدایی

یک روز بـه شـیـدایـی در زلـف تـو آویزم زان دو لـب شـیـرینت صـد شور برانگیزم گـر قصـد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفـا داری جـان در قـدمـت ریــزم بس تـوبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد مِـن بَـعـد بـدان شرطـم کز توبه بپرهیزم سـیـم دل مسکینم در خاک درت گـم شد خـاک سـر هـر کـویــی بی فایده می‌بیزم در شهر بـه رسوایـی دشمـن بـه دفم برزد تـا بـر دف عـشـق آمـد تـیــر نـظـر تیزم مجنون

مشاهده مطلب

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

من چرا دل به تو دادم

مـن چـرا دل بــه تــو دادم کـه دلـم می‌شکنی یـا چـه کـردم کـه نـگـه بـاز به من می‌نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تــا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو منظور منی دیـگـران چـون بـرونـد از نـظــر از دل بــرونـد تـو چـنـان در دل مـن رفته که جان در بدنی تــو هـمــایی و مــن خـسـتـه بـیـچاره گدای پـادشـاهی کـنـم ار سـایــه بـه مـن برفکنی بـنـده‌وارت بـه سـلـام آیـم و خـدمـت بـکـنـم ور جـوابـم نـدهـی مـی‌رسـدت

مشاهده مطلب

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

خبــرت خــرابـتــر کــرد جـراحـت جـدایی چـو خـیـال آب روشـن کـه به تشنگان نمایی تـو چه ارمغانی آری کـه بـه دوستـان فرستی چـه از این بـه ارمغـانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل بـبـردی و بـه دست غم سپردی شـب و روز در خیـالـی و نـدانـمـت کـجـایی دل خویش را بگفتـم چو تو دوست می‌گرفتم نـه عـجـب کـه خوبـرویـان بـکنـنـد بی‌وفایی تو جفـای خـود بکـردی و نـه مـن نمی‌توانم کـه جـفـا کـنــم ولـیـکن نـه تـو لایق جفایی چه کنـنـد اگــر

مشاهده مطلب

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

گفتـمـش سـیـر بـبـیـنـم مگـر از دل برود وآن چنـان پای گرفته‌ست کـه مشکل برود دلـی از سـنـگ بـبـایـد بــه سـر راه وداع تـا تحـمـل کنـد آن روز کــه محـمل برود چـشـم حسـرت بـه سر اشـک فرو می‌گیرم کــه اگــر راه دهــم قــافـلـه بر گِل برود ره ندیـدم چو برفت از نظرم صورت دوست همچـو چشمی کـه چراغش ز مقابل برود موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست کـه عجـب دارم اگـر تخته به ساحل برود سهل بـود آن که

مشاهده مطلب

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود

ای ساربان آهسته ران

ای سـاربـان آهـسـته رو کـآرام جـانـم می‌رود وآن دل کـه بـا خــود داشـتم با دلستانم می‌رود مـن مانـده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گـویــی که نیـشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پـنـهان نـمی‌مـانـد که خـون بـر آستـانم می‌رود محمل بـدار ای سـاروان تنـدی مکن با کاروان کـز عـشـق آن سـرو روان گـویــی روانـم می‌رود او مـی‌رود دامن کشان مـن زهر تنهایی چشان دیـگـر مپـرس از مـن نشان

مشاهده مطلب

رنـگ رخسـاره خبــر می‌دهـد از حــال نهانم

رنگ رخساره خبر می دهد

سخـن عشق تـو بی‌آنـکه بـرآیـد به زبانم رنـگ رخسـاره خبــر می‌دهـد از حــال نهانم گاه گـویم کـه بنـالـم ز پـریـشـانی حـالم بازگویـم که عیـان است چـه حاجت بـه بیانم هیچـم از دنیی و عقبی نبـرد گوشـه خاطر که به دیدار تو شُغل است و فراغ از دو جهانم گر چُنان است که روی مـن مسکین گدا را بــه در غیــر بـبـیـنـی ز در خـویـش بـرانـم من در اندیشه آنـم که روان بـر تو فشانم نــه در انــدیشه که خـود را

مشاهده مطلب

فوتر سایت

error: Content is protected !!