یـاری انـدر کس نـمـیبینـیـم یـاران را چـه شد دوسـتـی کـی آخـر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فـرخ پـی کجاست خون چکید از شـاخ گل بـاد بهاران را چه شد کس نـمـیگویـد کـه یـاری داشت حـق دوسـتی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لـعـلـی از کـان مـروت بـرنـیـامـد سـالهـاست تابش خورشید و سعی بـاد و باران را چه شد شـهـرِ یـاران بـود و خـاک مـهـربانان ایـن دیـار مـهـربـانـی کـی سـر آمد …
نویسنده: علی علیزاده
بـرخـیـز تـا یک سـو نهـیـم این دلق ازرق فام را بـر بـاد قـلاشـی دهـیم ایـن شـرک تقـوا نام را هـر سـاعـت از نـو قبلهای بـا بت پرستی مـیرود تـوحـید بـر مـا عـرضـه کن تا بشکنیم اصنام را مـی بـا جــوانـان خـوردنـم بـاری تـمـنـا میکند تـا کـودکـان در پـی فـتـنـد این پیر دردآشام را از مـایـه بـیـچـارگـی قـطـمـیـر مــردم مـیشود مـاخـولـیـای مـهـتـری سـگ مـیکنـد بلعام را زیـن تـنـگـنـای خـلـوتـم خاطر به صحرا میکشد کـز بـوسـتـان باد سحر خوش میدهد پیغام را …
سَـلِ الـمَـصـانـعَ رَکـبـاً تـَهـیـمُ فـی الـفـَلَواتِ تــو قــدر آب چــه دانــی کــه در کنار فراتی شبم به روی تو روز است و دیدهها به تو روشن و اِن هَــجَــرتَ سَــواءٌ عَـشـیَّـتـی و غَـداتی اگـر چــه دیـر بـمـانـدم امـیـد بـرنـگـرفـتـم مـضـی الـزَمــانُ و قــلـبـی یـقـولُ اَنَّکَ آتی مـن آدمـی بـه جـمـالـت نه دیدم و نه شنیدم اگــر گـلـی بــه حـقـیـقـت عجین آب حیاتی شـبـان تـیــره امـیـدم بـه صبـح روی تو باشد و قَــد تُـفَـتَّـشُ عَـیـنُ الـحیـوهِ فی الظُّلُماتِ فَـکَـم تـُمَـرِّرُ عَـیـشـی …
چـون اسـت حـال بستان، ای بـاد نوبهاری؟ کــز بـلـبـلـان بـرآمـد فــریــادِ بــیقراری ای گـنـج نـوشـدارو بـا خستـگان نگـه کن مـرهـم بـه دست و مـا را مجروح میگذاری یـا خـلـوتی بـرآور یــا بُــرقـعی فـرو هِـل ور نـه بـه شکل شیرین شور از جهـان برآری هــر سـاعـت از لـطـیـفی رویت عرق برآرد چـون بــر شـکـوفـه آیـد بـاران نـوبـهـاری عـود است زیــر دامـن یــا گُـل در آستینت یـا مُـشک در گـریـبـان بـنـمای تا چه داری گُـل نـسـبـتـی نـدارد بـا روی دلـفـریـبـت تـو در …
صـبـح است ساقـیا، قَدَحی پر شراب کن دُورِ فـلـک درنـگ نــدارد، شـتـاب کـن زان پـیـشـتـر کـه عالَمِ فانی شود خراب مـا را ز جـام بـاده گـلـگــون، خراب کن خورشـیـدِ مـی ز مشرقِ ساغر طلوع کرد گـر بـرگ عیش میطلبی ترکِ خواب کن روزی کـه چـرخ از گِـلِ مــا کـوزهها کند زِنـهـار، کـاسـه سـر مــا پـر شــراب کن مـا مـردِ زهـد وُ توبـه وُ طامات نیستیم بـا مـا بـه جـام بـاده صافی خطاب کن کـار صـواب بـاده پـرسـتـیـست حافظا بـرخـیـز وُ …
زاهـد ظـاهــر پــرسـت از حــال مــا آگــاه نیست در حـق مـا هر چـه گـویـد جای هیـچ اکراه نیست در طـریـقـت هـر چـه پـیـش سالک آید خیر اوست در صـراط مسـتقـیـم ای دل کـسـی گـمـراه نیست تــا چــه بــازی رخ نمــایـد بـیـدقـی خواهیم راند عـرصـه شـطـرنـج رنـــدان را مـجـال شـاه نیست چـیـسـت ایـن سـقـف بـلـنـد سـاده بـسـیـارنقش زیــن مـعـمـا هـیـچ دانـــا در جـهـان آگاه نیست این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کایــن هــمـه زخم نهـان هست و …
غـم زمـانـه خـورم یــا فِـراق یــار کشم بـه طـاقـتـی کـه ندارم کدام بار کشم نـه قـوتـی کـه تـوانـم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نـه دسـت صـبـر کـه در آستین عقل برم نـه پـای عـقل که در دامن قـرار کشم ز دوستان به جفا، سیرگشت مردی نیست جفای دوست، زنم، گـر نه مردوار کشم چـو مـیتـوان به صبوری کشید جور عدو چـرا صـبـور نبـاشم کـه جور یار کشم شـراب خـورده سـاقی ز جام صافی …
هـزار جَـهـد بـکـردم کـه سِّـرِ عشـق بپوشم نـبـود بـر سَـر آتـش میـسـرم کـه نـجـوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شَمایل تـو بدیدم نـه عقل مانـد و نه هوشم حکـایتی ز دهانت بـه گوش جـان مـن آمد دگـر نصیـحت مردم حکایت است بـه گوشم مـگـر تـو روی بـپـوشــی و فتنه بـازنشانی کـه مـن قـرار نـدارم کـه دیـده از تـو بپوشم مـن رمـیـده دل آن بِـه کـه در سماع نیایم کـه گـر بـه پـای درآیـم بـه دربـرند …








