اگـرچـه بـاده فرح بخش و بـاد گُلبیـز است به بانگِ چنگ مخور مـی که محتسب تیز است صُـراحیای و حـریـفـی گرت به چنـگ افتد بـه عـقـل نـوش کـه ایــام، فـتـنـه انگیز است در آستـیـنِ مُـرَقَّع، پـیـالـه پـنـهــان کـن کـه همـچو چَشمِ صُـراحی زمانه خونریز است بـه آبِ دیــده بـشـویـیـم خـرقههـا از مـی کـه مــوســمِ ورع و روزگــارِ پــرهـیــز است مـجـوی عـیـشِ خـوش از دورِ باژگونِ سپهر که صـاف ایـن سَـرِ خُم جمله دُردی آمیز است سـپـهرِ بـرشده، پـرویـزنیـست خـون افشان …
دسته: حافظ
مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهـد دیـد از آن چشم و از آن ابرو غـلام چشـم آن تُـرکـم کـه در خـواب خوش مستی نگـاریـن گلـشـنش روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شـد تـنـم زیـن غـم کـه بـا طغـرای ابرویش کـه بـاشـد مَـه کـه بـنــمـایـد ز طـاق آسـمـان ابرو رقـیـبـان غـافـل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هـزاران گـونــه پـیـغـام است و حاجب در میان ابرو روان گـوشه …
یـوسـف گُـم گشـتـه بـازآیـد بـه کنـعان غم مخور کُـلـبـه احـزان شـود روزی گـلـسـتـان غم مخور ای دل غـمـدیـده حـالـت بــه شـود دل بـد مکن ویـن سـر شـوریـده بـاز آیـد به سامان غم مخور گــر بـهــار عـمــر بـاشـد بـاز بـر تـخـت چـمـن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گـردون گـــر دو روزی بـــر مُــراد مــا نـرفت دائـمـا یـکـسـان نـبـاشـد حـال دوران غم مخور هـان مـشـو نـومـیـد چون واقف نهای از سر غیب بـاشـد انـدر پـرده بـازیهـای …
بـه مـژگـان سیـه کـردی هـزاران رخـنـه در دینم بـیـا کـز چـشـم بیـمارت هـزاران درد برچینم الا ای هـمـنـشـیـن دل کـه یـارانت برفت از یاد مـرا روزی مبـاد آن دم کـه بـی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بیبنیاد از ایـن فرهادکُش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تـاب آتـش دوری شـدم غـرق عـرق چـون گـل بـیـار ای بـاد شبگیری نسیمی زان عـرق چینم جـهـان فـانـی و بـاقـی فـدای شـاهـد و سـاقی کـه سلـطـانی عـالـم …
در خـرابـاتِ مُـغـان نـورِ خـدا مـیبـیـنم این عجب بین که چـه نوری ز کجا میبینم جلوه بر من مفروش ای مَلِکُ الحاج که تو خـانـه مـیبـیـنی و مـن خانهخدا میبینم خـواهـم از زلـفِ بُـتـان نافه گشایی کردن فکـر دور اسـت هـمـانـا کـه خـطا میبینم سـوزِ دل، اشـکِ روان، آهِ سـحر، نالـهِ شب ایـن هـمـه از نظـرِ لـطـفِ شـمـا میبینم هـر دم از رویِ تـو نـقـشی زندم راهِ خیال بـا که گویـم که در ایـن پرده چهها میبینم کس ندیدهست ز …
روشن از پرتـوِ رویت نظـری نیست که نیست مِـنـَّت خـاکِ درت بـر بصری نیست که نیست نــاظـرِ روی تــو صـاحـب نـظــرانـنـد آری سِرِّ گیسوی تـو در هیچ سری نیست که نیست اشـکِ غَـمّـازِ مـن ار سـرخ برآمد چه عجب؟ خجل از کـردهٔ خود پرده دری نیست که نیست تــا بـه دامـن نـنـشـیـنـد ز نسیمـش گَردی سیـل خـیـز از نظرم رهگذری نیست که نیست تــا دم از شـامِ ســرِ زلـفِ تـو هـر جـا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست …
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کارِ دیگر میکنند مشکلـی دارم ز دانشـمنـدِ مجلـس بازپرس توبه فرمـایـان چرا خود توبه کمتر میکنند؟ گــویــیــا بـــاور نـمـیدارنــد روزِ داوری کایـن همه قَلب و دَغَل در کارِ داور میکنند یا رب این نودولَتان را با خَرِ خودْشان نشان کاین همه نـاز از غلامِ تُـرک و اَسْتَر میکنند ای گــدایِ خانـقـه بَـرْجَـه که در دیـرِ مغان میدهند آبـی که دلهـا را تـوانگـر میکنند حُسـنِ بیپایان او چندان …
زلـف بـر بـاد مـده تــا نـدهـی بـر بـادم نـاز بـنـیـاد مـکـن تـا نَـکَـنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلـف را حـلـقـه مـکـن تـا نکنـی در بندم طـره را تـاب مـده تـا ندهـی بر بادم یـار بـیـگـانـه مشـو تـا نبری از خویـشم غـم اغـیـار مخـور تـا نـکـنـی ناشادم رخ بـرافـروز کـه فـارغ کـنـی از بـرگ گلم قـد بـرافــراز کـه از سـرو کـنـی آزادم شـمـع هـر جمع مشو ور …








