پست وبلاگ

تو را سریست که با ما فرو نمی آید

تو را سری است که با ما فرو نمی آید

تـو را سَری است که بـا مـا فـرو نمی‌آید مــرا دلـــی کــه صبــوری از او نمی‌آید کدام دیـده به روی تو بـاز شد همه عمر که آب دیــده بــه رویـش فــرو نمی‌آید جز این قَدَر نَتَوان گفت بر جمال تو عیب کـه مـهربــانی از آن طبــع و خو نمی‌آید چه جـور کـز خـم چـوگان زلف مُشکینت بـر اوفتــاده مسکیـن چــو گــو نمی‌آید اگــر هــزار گزنــد آید از تو بر دل ریش بــد از مـن است کــه گویـم نکو نمی‌آید گــر

مشاهده مطلب

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی

الا یـــا ایــهـا السـاقـی ادر کـأسـا و نـاولـهــا کـه عشق آسان نمود اول ولـی افتاد مشکل‌ها بـه بـوی نـافـه‌ای کـاخـر صـبا زان طره بگشاید ز تاب جَعد مُشکینش چه خـون افتاد در دل‌ها مـرا در منـزل جانان چه امن عیش چون هر دم جـرس فریــاد مـی‌دارد کـه بـربندید محمل‌ها بـه مـی سجاده رنگیـن کن گرت پیر مغان گوید کـه سـالـک بـی‌خبـر نبود ز راه و رسم منزل‌ها شـب تـاریـک و بیم موج و گردابی چنین هایل کـجـا دانـنـد حـال مـا

مشاهده مطلب

دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت

دوش دور از رویت ای جان

مگر می‌شود این غزل زیبا را با صدای استاد شجریان شنید و دوست نداشت، مگر می‌شود مدهوش این همه هنر سعدی در این غزل نشد، هر چند برای دریافت نکات و آرایه‌ها بیشتر دقت می‌کردم بیشتر شگفت‌زده می‌شدم، بس که سعدی به طور پنهانی و پوشیده آرایه‌های خود را به کار می‌برد، با هم بخوانیم این شعر زیبای سعدی را: دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابـر چـشـمـم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت

مشاهده مطلب

از در درآمدی و من از خود به در شدم

اکسیر عشق بر مسم افتاد

از در درآمـدی و مـن از خود به در شدم گـفـتـی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست صـاحـب خـبـر بیامد و من بی‌خبر شدم چـون شـبـنـم اوفتاده بدم پیش آفتاب مـهـرم به جان رسید و به عیوق بر شدم گفـتـم بـبـیـنـمش مـگـرم درد اشتیاق سـاکـن شـود بـدیـدم و مشتاق‌تر شدم دسـتـم نـداد قـوت رفـتـن به پیش یار چـندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تـا رفـتـنـش بـبـیـنم و

مشاهده مطلب

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

یک روز به شیدایی

یک روز بـه شـیـدایـی در زلـف تـو آویزم زان دو لـب شـیـرینت صـد شور برانگیزم گـر قصـد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفـا داری جـان در قـدمـت ریــزم بس تـوبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد مِـن بَـعـد بـدان شرطـم کز توبه بپرهیزم سـیـم دل مسکینم در خاک درت گـم شد خـاک سـر هـر کـویــی بی فایده می‌بیزم در شهر بـه رسوایـی دشمـن بـه دفم برزد تـا بـر دف عـشـق آمـد تـیــر نـظـر تیزم مجنون

مشاهده مطلب

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

من چرا دل به تو دادم

مـن چـرا دل بــه تــو دادم کـه دلـم می‌شکنی یـا چـه کـردم کـه نـگـه بـاز به من می‌نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تــا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو منظور منی دیـگـران چـون بـرونـد از نـظــر از دل بــرونـد تـو چـنـان در دل مـن رفته که جان در بدنی تــو هـمــایی و مــن خـسـتـه بـیـچاره گدای پـادشـاهی کـنـم ار سـایــه بـه مـن برفکنی بـنـده‌وارت بـه سـلـام آیـم و خـدمـت بـکـنـم ور جـوابـم نـدهـی مـی‌رسـدت

مشاهده مطلب

درباره‌ی فرزندان، جبران خلیل جبران

جبران خلیل جبران

کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران را خیلی دوست دارم، سرشار از نکات ژرف و پرمغز است، بی‌شک نقش مترجم این اثر گرانسنگ نجف دریابندری ، در بازنمایی شکوه این کتاب را نمی‌توان نادیده گرفت، یکی از قسمت‌های شگرف این کتاب که بسیار میخوانم بخش درباره‌ی فرزندان است؛ دوست داشتم لذت خواندن این بخش را با شما به اشتراک بگذارم. آنگاه زنی که کودکی را در آغوش داشت گفت: – با ما از فرزندان سخن بگو  و او گفت:

مشاهده مطلب

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

چو بشنی سخن اهل دل

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست سـرم بـه دنـیـی و عـقـبــی فــرو نمی‌آید تـبـارک الله از ایـن فتـنه‌ها که در سر ماست در انـدرون مـن خـستـه دل ندانـم کیست کـه من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلـم ز پـرده بـرون شـد کجایـی ای مطرب بـنـال هـان کـه از این پرده کار ما به نواست مـرا بـه کــار جـهــان هـرگـز التفـات نبود رخ تــو در نـظـر مـن چنین

مشاهده مطلب

فوتر سایت

error: Content is protected !!